خط داستانی
شاهزاده دومینیک با مخالفت شدید خود با ازدواج پدر را آنقدر آزار میدهد که پادشاه او را در برج قدیمی حبس میکند. در زندان، جوان با تازهاستخراجی به نام آنتا، که به زیباییِ جوان مُسحور است، آشنا میشود. او به دوستش جینی لِتافِک خبر از آخرین کشفش میدهد. اما او نسبت به این عفریته اعتراض دارد و میگوید زیباترین موجود، دختر امپراطور است، پرنسس بودور که هیچ عاشقی را نپذیرفته است. موجودات جادویی دوستانشان را با هم گرد میآورند تا دلرباییهایشان را با هم مقایسه کنند. اما هیچیک نمیدانند که این دیدار سرنوشتساز باعث افتادن پرنس دومینیک و پرنسس بودور به عشق میشود