هیچ اشکی ندارم و می بایست گریه کنم
I Have No Tears, and I Must Cry
ماری لویزا آماده فرار از لیمبو مهاجرت است اما وقتی مصاحبه کارت سبز او ناگهان دگرگونی می یابد، با اضطراب از دست دادن زندگی که برای آن برنامه ریزی کرده روبه رو می شود