خط داستانی
جولیای جوان و شورشی در بی تفاوتی دوره نوجوانی را می گذراند. اما ناگهان همه چیز فرو می ریزد: سکوتی ترسناک و عملی خشونت آمیز او را به یک فموسیده ناشناخته که در برف نهفته بود، ارتباط می دهد. روایتی از گذشته و بدنی زنده در حال حاضر — از طریق نوعی انتقال عجیب — برای بازنگری در همان خشونت تراژیک در دو زمان متفاوت اما به طرز عجیبی مشابه، کشیده می شود.