خط داستانی
ماریوس هوگو، دانشجوی جوان پزشکی، یک عشق بزرگ در زندگی خود دارد: آینده حرفهایاش به عنوان دکتر، جایی که میتواند به مردم خدمت کند و جهان را به مکانی بهتر تبدیل کند. برای پرداخت شهریه به مدت پاره وقت در کافه کنار جاده کار میکند و روزی همانجا با دکتر لویی، زنی متاهل و ناراضی، ملاقات میکند تا شاید خوشبختی خود را بیابد. زندگی خانوادگی او نیز چندان مطلوب نیست: در مسیرش راهی با عنوان کُرِید موتورسیکلت هست و آنها سعی میکنند از طریق قربانی و زنجیر، نوعی خدمت انسانی را انجام دهند. پیشینه او در کوچههای پشتسر، گذشته اوست و حرفهاش به عنوان دکتر و خدمتگزار آینده اوست.