خط داستانی
من و یی بیش از ده سال پیش با هم آشنا شدیم و عاشق یکدیگر شدیم، اما به خاطر جوانی و خودخواهیمان از هم جدا شدیم. وقتی بعد از سالها دوباره همدیگر را ملاقات کردند، من به یی obsessed شده بود و حاضر بود زندگی پرهیاهوی خود را رها کند و به زمین بیفتد. پدر یی از زوال عقل رنج میبرد. یی باید از پدرش مراقبت کند و کارش نیز بسیار ناامیدکننده است. فشار سنگین باعث میشود او نیز علائم زوال عقل را توسعه دهد. من به خاطر تحصیلات پایینش نتوانسته شغفی پیدا کند. آیا میتوانند در سختیها با هم بمانند؟ چگونه میتوانند راهی برای خروج از این وضعیت پیدا کنند؟