خط داستانی
هه-یونگ از شوهرش که گاهی حتی نام او را به خاطر میآورد خسته و ناامید شده است. روزی تصمیم میگیرد بدون طرح خاصی به بوسان برود. او امید دارد عشق اولش را دوباره بیابد. او عشق اولش را برای ازدواج با شوهر ثروتمندش ترک کرد. بهاتفاق اتفاقی، هه-یونگ سرویسی با تاکسیِ جون-هو میگیرد. جون-هو رویاهایش برای تبدیل شدن به بازیکن حرفهای بیسبال را کنار گذاشته و اکنون زندگی خستهکنندهای بهعنوان راننده تاکسی دارد. او با چهره سردی که هه-یونگ دارد اذیت میشود، اما در عین حال ناراحتی او را هم نشان میدهد.