خط داستانی
فاجعه زمانی رخ داد که پدر ابراهیم آماده بود تا جهان را از یک تهدید شیطانی با استفاده از جنگیری نجات دهد. سالها بعد، او در یک مزرعه دورافتاده با دخترش زندگی میکند و با چهرههای کسانی که نجات داده و کسانی که نتوانسته نجات دهد، آشفته است. پس از پیدا کردن موجودی انساننما و رنگپریده که در جنگلها کمین کرده بود، او به آن شلیک کرده و آن را سوزاند. اما به زودی متوجه میشود که آن هیولا تنها نبوده است؛ مشکلات او تازه آغاز شده است.