خط داستانی
جک، در دانشگاه، با لوییزا ازدواج میکند. تعطیلات نزدیک است؛ او به پدرش نامه مینویسد و میپرسد آیا اعتراضی به ازدواجش دارد. او در پاسخ یک جواب منفی قاطع دریافت میکند. لوییزا راه حلی برای این معضل پیشنهاد میدهد. او به عنوان یک پسر لباس میپوشد. جک لوییزا را به عنوان "دوست من جیمی" معرفی میکند. پدر، در غیاب جک، جیمی را به گردش میبرد. جیمی ورزشکار خوبی نیست، اما موفق میشود چیزی از پدر به دست آورد. مادر جک اولین کسی است که حقیقت را میفهمد. وقتی پدر رابطه "جیمی" و جک را میفهمد، وادار میشود که برکت خود را بدهد.