خط داستانی
شب بارانی است، خودرویی خراب میشود، خانهای قدیمی در دل بینام و نشان با شمع روشن در پنجره. خیس و سرد، ماریوس به در میکوبد و در این هنگام ربسِن را در کارش میزند. او نسبت به غریبه جوان کنجکاو است اما مردد. آدونیسی از مجموعه هنری او از بین است. فقط مسئله این است که به موقع خوش آمد بگوید و در حالت زندگی است. پس به کتابخانه نگاه میکند و آپولیَنیر را برمیدارد... و شیشهای عسل.