خط داستانی
یک پدر ضعیف و یک مادر مستبد دختر جوانش را به رقص آموزش میدهد و رویای ثروتمند شدن از طریق دخترش را دارد که در یک کلوب شبانه کار میکند. او توسط ثروتمند (امین)، مدیر شرکت پدرش، شیخالاسلام، شناسایی میشود و معشوقهاش میشود. وقتی مردم محله او را دیدند، به مادرش حمله کردند و قصد کشتن او را داشتند، اما او جان سالم به در برد و نابینا شد و به زندان رفت. دختر وکیل (حسین) را شناسایی کرد و عاشق او شد و رابطهاش را با (امین) قطع کرد، و در روز ازدواجش متوجه شد که او پسر (امین) است و دوباره به رقص و بازی و الکل روی آورد تا اینکه دچار آسم شد، سپس با یک خودرو تصادف کرد، پایش شکست، دچار ناتوانی دائمی شد و پساندازش را از دست داد. او به محلهاش با مادر نابینایش بازگشت و پدرش از زندان آزاد شد و دوباره با هم ملاقات کردند، و سپس (حسین) برای ازدواج با او آمد، اما سرنوشت او را به خود نزدیکتر کرد.