خط داستانی
یک مکانیک جوان که به طور موقت در یک شهر جنوبی زندگی میکرد، متوجه شد که کارش کساد است و تصمیم گرفت همسرش را به اقوامش در شمال بفرستد تا روزهای خوشتری بیاید. او هرگز تصور نمیکرد که او را در خطر قرار میدهد و وقتی بعداً خبر دریافت کرد که کشتیای که او سوار شده بود با تمام سرنشینانش گم شده است، از شدت غم و خودسرزنش به جنون رسید. زندگی در این شهر برای او نفرتانگیز شد و با توجه به اینکه هیچ پیوندی او را در آنجا نگه نمیداشت، ناگهان به سمت روستا رفت و تصمیم گرفت هر کجا که سرنوشت او را ببرد، سرگردان شود.