خط داستانی
یک فیلم گمشده. جان کرافورد، یک مکانیک صادق، و ویلبور رابینسون، یک جوان خوشگذران، هر دو عاشق یک دختر هستند. او با کرافورد ازدواج میکند و آنها یک بچه دارند. کرافورد مشغول بهبود یک اختراع است و پول کم است که باعث نارضایتی همسرش میشود. رابینسون این موضوع را متوجه میشود و او را فریب میدهد. او با او میرود و بچه را رها میکند و یادداشتی برای شوهرش میگذارد. در حالی که منتظر قطار برای ترک شهر هستند، به یک سینما میروند. داستانی که بر روی پرده نمایش داده میشود، دقیقا مشابه تجربه آنهاست. unable to witness the closing scenes and filled with remorse, خانم کرافورد از رفتن درخواست میکند و به سرعت به خانه برمیگردد، امیدوار است قبل از بازگشت شوهرش به آنجا برسد.