خط داستانی
دنیس مارکانت تمام وقت خود را صرف کار میکند و به همسرش الیز و پسرشان ژرژ بیتوجه است. در زمستان، مارکانت آنها را به جنوب فرانسه میبرد تا خودش در پاریس کار کند. در این مدت کوتاه، او با دوستش پیر داومییر ملاقات میکند. الیز قبلاً به پیر کمک کرده بود تا بر عشقش به دختری شرور غلبه کند و حالا پیر به الیز علاقهمند میشود. یک روز، ژرژ او را با قایقش "ابیس آبی" به گردش میبرد و آنها زمان را فراموش میکنند. دنیس یادداشتی ناشناس درباره وضعیت میگیرد و پسرش را در حال گریه و تنها در کنار تخت خالی مادرش پیدا میکند. الیز توسط شوهرش طرد میشود و تلاش میکند خودکشی کند اما پیر به موقع او را نجات میدهد. مادر پیر مداخله میکند، اما بیشتر از هر چیز، غم کودک باعث میشود که مرد او را ببخشد.