خط داستانی
جیانی اورزان چهل ساله از زندگی ای که برای خود ساخته راضی است. او با همسرش آنا و پسرشان فرانچسکو زندگی میکند. برخورد با مرد غریبه ای که ادعا میکند با پدرش، یک سرباز فاشیست، ارتباط دارد، توازن او را به هم میریزد و او را وادار میکند تا به طور روشن بینانه ای درباره اینکه کیست و دوست داشت چه کسی باشد تفکر کند.