خط داستانی
یان لِشچیک در کنار تخت مادر بیمار خود با آملیا هلسکا آشنا میشود و عاشق او میشود. هر دو نمیدانند که پدر آملیا، یوزف هلسکی، دزد بینالمللی هتل است. تحت تأثیر تورنس، همدست سابقش، او مرواریدهایی را از آپارتمان جولیا، دوست یان، میدزدد و به دخترش میدهد. او به زندان میافتد وقتی که الماسهای روی گردنش به عنوان دزدیده شده شناسایی میشوند. هلسکی و تورنس از پلیس پنهان میشوند. لِشچیک افسرده نمیخواهد با دختر جنایتکار ازدواج کند، اما گذشته جنایی پدر لِشچیک به زودی فاش میشود.