خط داستانی
صحنه درون استودیوی یک هنرمند آغاز میشود. مفیستو به طرز مرموزی ظاهر میشود و به تصاویر اشاره میکند تا جان بگیرند. آنها از قابها پایین میآیند و به جلو میروند و لباسهایشان را تحسین میکنند. سپس مفیستو شانه هنرمند را لمس میکند، او را بیدار میکند و ناپدید میشود. هنرمند پس از مالیدن چشمانش، تصویر را در سمت راست خود میبیند و برای در آغوش گرفتن او میپرد. پس از یک بار در آغوش گرفتن، او دوباره تلاش میکند و او ناپدید میشود. هنرمند اکنون بیدار میشود، به پا میخیزد و میدود تا ببیند آیا تصاویر هنوز در قابها هستند. او آنها را بررسی میکند و با دیدن این که هنوز بر روی دیوار هستند، متوجه میشود که خواب میدیده و به دنبال تسلی در بطری میگردد.