خط داستانی
باخوا پولاوا، بازرگانی از پوتی، عاشق زنی خیاط و فقیر به نام اسما میشود و با او ازدواج میکند. در همین حال، مردی دیگر به نام جرمیاه تساربا که مجذوب زیبایی او شده، تصمیم به ربودن او میگیرد. وقتی اسما از به اشتراک گذاشتن بستر با او امتناع میکند، جرمیاه بیرحمانه او را میکشد و وقتی با اتهامات روبرو میشود، با کمک ولیدا، دختر یک اشرافزاده تأثیرگذار، از مجازات فرار میکند. باخوا پولاوا تصمیم میگیرد عدالت را به دست خود بگیرد.