خط داستانی
جری از بالای درخت در حال عشق ورزی با دخترش در پنجره مقابل است. یک پلیس مداخله میکند و زمانی که جری بر روی او میافتد، به خواب میرود. جری لباسهای او را به تن میکند و وارد خانه دخترش میشود، پدر او را که با تفنگ به او شلیک میکند، دستگیر کرده و به ایستگاه پلیس میفرستد. جری با اتومبیل خود به همراه دختر برای یک گشت و گذار میرود. در حومه، آنها توسط بد بیل و اوتلاوسهایش کشف میشوند. آنها جری و دختر را به کلبهای میبرند و در مورد اینکه چه کسی باید دختر را داشته باشد، دعوا میکنند. در نهایت تصمیم میگیرند که دزدان کارت بکشند. جری اعتراض میکند و در اتاقک قفل میشود. او با پایین آمدن از دیوار فرار میکند. وارد کلبه میشود، به آرامی بر روی زمین خزیده و اسلحههای دزدان را از غلافهایشان میگیرد و آنها را به سمت در میکشد. در همین حال، پلیس به هوش آمده و با افسران برادرش به دنبال جری میروند. آنها به کلبه میرسند در حالی که جری در حال فرار است.