خط داستانی
گاسل، که همیشه در حال بدنامی است، به کادی خود بدرفتاری میکند و به طور کلی در زمین گلف خود را احمق نشان میدهد. او به خوبی یک توپ گلف به سرش میخورد که باعث میشود موقتا گیج شود. گلف باز متخلف، امبروز، و همسرش از توپ خطا احساس بدی دارند؛ اما اگر میدانستند گاسل چه کارهایی میتواند انجام دهد، او را در زمین رها میکردند. بعدتر، در باشگاه اجتماعیاش، گاسل به خاطر تقلب از یک بازی ورق بیرون انداخته میشود. امبروز، که از نادرستی گاسل بیخبر است، به او خوشآمد میگوید و خود به بازی میپیوندد. گاسل ناگهان ایدهای به ذهنش میرسد که به او انتقام از بازیکنان ورق را بدهد و امبروز را دور کند تا بتواند به همسر زیبا و سادهدل دوستش نزدیک شود.