خط داستانی
ساندر، یک جوان بیخیال، هیچ اهمیتی به مسئولیتهای خود نسبت به آیندهاش یا خانوادهاش نمیدهد. با اصرار زیاد مادر بیوهاش، ساندر به سفر میرود تا داماد مناسبی برای خواهرش لاجو پیدا کند. اوضاع به گونهای پیش میرود که ساندر در نهایت با پیلو، دختر مولی شاه از روستای همسایه، ازدواج میکند. مادر ساندر و داییاش بیشنداس از ازدواج او خوشحال هستند اما از بیمسئولیتی ساندر نسبت به ازدواج لاجو ناامیدند. این بار بیشنداس تصمیم میگیرد ساندر را در جستجوی داماد همراهی کند. پس از چند تلاش، آنها پسری به نام آتمارام، یک کارمند دولتی، برای لاجو پیدا میکنند. ازدواج انجام میشود، اما پدر آتمارام، لالا کدارنات، درخواست پول به عنوان مهریه میکند. این موضوع ازدواج لاجو را به خطر میاندازد. در نهایت، بیشنداس موفق میشود آتمارام را وادار کند که پدرش را طرد کرده و لاجو را بپذیرد.