خط داستانی
گرگور واچت، یک کتابدار خجالتی است که مجبور است به لاف زنیهای روزانه همکارش کوریژان، که به گفته خودش یک فریبنده بزرگ است، گوش دهد. اما وقتی در تعطیلات با مادلین زیبا آشنا میشود، این جوان خجالتی به شدت مشتاق میشود. پس از بازگشت به محل کارش، نمیتواند اشتیاقش برای مادلین را پنهان کند، به طوری که دیگران نیز او را دون جوان میپندارند. اما مادلین برای او نیست. با این حال، تغییر ناگهانی نگرش او به او کمک میکند تا قلب دنیس، یک تایپیست که به طور مخفیانه او را دوست داشت، را تسخیر کند.