خط داستانی
سال های اول قدرت شوروی. آکتانبای ثروتمند تصمیم می گیرد که گله های خود را به خارج از کشور ببرد. اما تنها چوپان مالباگار مسیرهای مخفی در کوه ها را می شناسد. بنابراین، آکتانبای، دختر یتیم نورژامال را به مالباگار به عنوان همسر می دهد و از او می خواهد که راهی را از طریق کوه ها نشان دهد. در راه به مرز، مالباگار با توجه به درخواست های نورژامال، که نمی خواست همسر او باشد، به دختر کمک می کند تا از اردوگاه آکتانبای فرار کند. سال ها می گذرد. نورژامال، پس از فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی، به روستای زادگاهش بازمی گردد...