بالکن
Balcony
جراح بیمار خود را همسایه کودکی اش میشناسد و زندگیشان در آلماآتا در پنجاهها را به خاطر میآورد. آنها در دوره ای از پایان استالینيسم بزرگ شدند، بین بزرگسالانی که هم ترسو و هم شجاع بودند. او به بالکنی که پناهگاهشان بود میاندیشد