خط داستانی
سارا لامِر برای مدت طولانی مایکل روم ماتاِز را دوست داشت. او شاهد ازدواج او با بهترین دوستش بود و با از دست دادن او و دو پسر در یک حادثه کنار میرود. اکنون که با هم هستند، او سخت به این نتیجه میرسد که هرگز نمیتواند فرزندی داشته باشد. در حالی که روم سعی میکند این را بپذیرد، سارا بر این باور است که مادری مسیر خوشبختی و امنیت او با مردی است که عاشق اوست و این بار او بهطور فزایندهای نامتعادل میشود. ناگهان لباسهای کودکان و اسباب بازیها در خانه ظاهر میشوند و پسری جوان به نام ملِیسا ظاهر میشود که سارا او را فرزند خودش میداند. وقتی صاحبخانه بطور وحشتناکی کشته میشود پس از پرسوجو دربارهٔ ملِیسا، روم ترس از عبور خطوط واقعیت و خیال را درک میکند.