خط داستانی
هکتور در یک سالون کلوندیک مشغول کار است. وقتی او یک سینی نوشیدنی را میاندازد، از در بیرون انداخته میشود و در پای مردی فرود میآید که به طور تصادفی ادعای یک معدن طلا را دارد. او با آخرین سکهاش یک نقشه جعلی از کلاهبردار میخرد. آن مرد به هکتور میگوید که ثروتمند خواهد شد. او به جستجوی طلا میرود و به موفقیت بزرگی دست مییابد.