خط داستانی
فلکس گربه در درختی نشسته و در حال نواختن گیتار و آواز خواندن برای خود و یک قناری با آهنگی به نام "طبیعت و من" است. روز زیبایی در سرزمین کارتون است اما مادر طبیعت، شاید عاشق موسیقی نباشد، طوفانی پر از رعد و برق به پا میکند و فلکس به زودی به دنبال پناهگاهی میگردد. او در قلعه شاه کل، یک فرد خودستای پرحرف و بیمحتوا، پناه میگیرد. اجداد شاه، که از شنیدن لافهای او خسته شدهاند، از تصاویر خود به صورت ارواح بیرون میآیند و شاه را به سیاهچال میبرند و هوای داغ و بیمحتوا از او خارج میکنند.