خط داستانی
ایستگاه راهآهن بزرگی، میتواند هر کجای شهر بزرگ باشد. مسافران منتظر، برخی با کنجکاوی یکدیگر را تماشا میکنند، برخی به مشکلات شخصی خود مشغولاند و به هیچ چیز دیگری توجه نمیکنند. مرد ما، با اعتماد به نفس، به طور تقریبی برخی از زنان حاضر را با چشم میبیند تا زمانی که همسرش غایب است، سعی میکند برای آنها مقداری قهوه بیاورد. زنی با لباس آبی نگاههای چالشانگیز او را بازمیگرداند و او باور ندارد که این حقیقت دارد. به نظر میرسد این روز خوشاقبال اوست. وقتی همسرش برمیگردد، مرد ما کارهای شگفتانگیزی را زیر چشم مسافران میبیند. و احتمالاً دفعهٔ بعد وقتی زن زیبا و بلوندی را میبیند، خیلی محتاطتر خواهد بود.