خط داستانی
در آستانه چهل سالگی، سرگئی ماکاروف به زندگیاش نگاه میکند و میآموزد که هیچ چیزی به دست نیاورده است. او نتوانسته است خوشبخت باشد و خوشبختی را به نزدیکترین افراد زندگیاش، نه به همسر رنجکشیدهاش و نه به معشوقه جوان و نه به دوستان و نه به کارش، بیاورد... این داستان درباره مردانی است که هرگز بزرگ نشدند و نتوانستند در زمان رکود خود را پیدا کنند – بااستعداد، جذاب، اما کودکانه و گمشده، آنها هرگز نتوانستند خود را تحقق بخشند...