خط داستانی
به عنوان نوجوان، کارلا زاکاناسیان با مردی به نام سرج میلر فرزندی داشته است. وقتی او حاضر به ازدواج نمیشود، او از شهر اخراج میشود. اکنون سالها بعد، او میلیونر است و به شهر کودکیاش بازمیگردد، جایی که با آغوشی باز پذیرای او میشوند. اما تنها یک هدف دارد: انتقام — او میخواهد سرج مرده باشد