فاندفوگل
یان برگووال جوان به دیدن مادربزرگش، که به او قرننشین میگویند، در قلعه وویلند میرود. در آنجا با دخترعمویش آندریا آشنا میشود که همه او را "فاندفوگل" مینامند. یان از زیبایی دختر جوان مجذوب میشود و به زودی تنش جنسی بین آن دو ایجاد میشود. با اینکه هر دو احساسات قوی نسبت به یکدیگر دارند، از تعهد میترسند، هرچند مادربزرگ سلطهگرشان مصمم است که آنها ازدواج کنند. یان به خاطر ترس از ازدواج با آندریا از آنجا فرار میکند. آندریا به شدت ناامید میشود و به دنبال انتقام میرود. او از روی کینه با شکارچی باز، بارتل، درگیر میشود و بعداً در یک کلبه چوبی مورد تجاوز قرار میگیرد. مادربزرگ، نگران اخلاق و آداب، فاندفوگل را به یک صومعه میفرستد. او از آنجا فرار کرده و به آغوش یان پناه میبرد. وقتی یان از طریق نامهای از کنتس متوجه میشود که چه بر سر آندریا آمده، برای بار دوم او را ترک میکند. در ناامیدی، فاندفوگل خود را از روی پلی به سیلابها پرتاب میکند.