خط داستانی
وقتی جان ویلسون مست به خانه برمیگردد، ازدواجش فرو میپاشد و او موافقت میکند که از همسرش در آپارتمان جدا زندگی کند. حالا که شبهایش آزاد است، با یک اجتماعیزن ارتباط برقرار میکند، اما از جاهطلبی اجتماعی او ناراحت است و فراموش میکند به مهمانی شام که به افتخار او برگزار شده برود. برای جبران، یک سنجاق الماس extravagant برای او میخرد، اما قبل از اینکه بتواند آن را تحویل دهد، یک خواستگار قدیمی را میبیند که از کنار همسرش خارج میشود. ابتدا با حسادت و سپس با پشیمانی، متوجه میشود که هنوز هم عاشق زنی است که با او ازدواج کرده است. یک کودک در همسایگی در حین بازی در آپارتمان ویلسون، سنجاق الماس را پیدا میکند و به طور بیگناه آن را به خانم ویلسون میآورد. خانم ویلسون با اشتباه خواندن یادداشت پیوست شده، فرض میکند که سنجاق به عنوان یک پیشنهاد صلح است و شوهرش را به خانه برمیگرداند.