خط داستانی
میزی گردنبند خود را به نلی، مهمانش، قرض میدهد. نلی در یک آلاچیق خوابیده است که سم، دوست پسرش، با اتومبیلش میرسد. او نلی را با یک بوسه بیدار میکند. وقتی او بیدار میشود، گردنبند را در چمن میاندازد و تلاشهایشان برای پیدا کردن آن بینتیجه میماند. سم قول میدهد که یکی برای او بخرد، با این فکر که این گردنبند متعلق به خود اوست. او از نلی میخواهد که آن را به دقت توصیف کند تا بتواند یک کپی دقیق از آن بگیرد. در همین حال، معلم بچهها گردنبند را پیدا کرده و به صاحبش، میزی، که برای سم ناشناخته است، میدهد. او گردنبند را بر گردن میزی میبیند و پس از یک تعقیب و گریز، بر خرید آن اصرار میکند.